مهرادمهراد، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما

3ماهگی مهراد جونی

اولین تجربه پسرم که رفتیم دامغان  یه خورده خوشخواب شده بود به خاطر ای نکه هوا تمیز بودو شما هم نسبت به تهران بهتر می خوابیدی.     فاطمه و هانیه و تارخ کلی باهات بازی می کردن و برای همه دلبری می کردی     بد قلقی هم میکردی چون جات عوض شده بود     شیرین کاریهاتم با مزه ست.       خاله راضیه برات چتری درست کرده     وزبون درازی هم می کنی     پسرم اهل تفریح هم هست رفتیم  باغچه بابا قاسم توفشم اینقدر تو تابستون(شهریور)سرد بود که داشتیم یخ میزدیم ومنم واست کلاه ...
31 فروردين 1393

مهراد تو یه دنیای دیگه بود(عکس)وسیسمونی

  آ قا مهرادما الان 5 ماهش و وقتی توی یه دنیای دیگه واسه خودت داشتی زندگی می کردی وتوی یه آب شناور بودی.و این آب به مرور زمان کم شد.................ومامان مونا به مدت 1ماه استراحت کلا تو رختخواب خوابید تا حال فسقلیش خوب بشه.و3 ماه هم موندیم پیش مامان مریم  تا مشکلی پیش نیاد. . تقریباروزهای آخر بود که سیسمونی جوجومو چیدم چون اسباب کشی داشتیم دیر شد.ونتو نستیم به موقع پرده اتاقتو بزنیم . ببخشید عزیزم     ...
19 فروردين 1393

2 ماهگی مهراد جونی

روزهای خیلی سختی بود چون تو شبها خیلی اذیت می کردی وتقریباٌ تا نزدیکهای صبح بی قرار بودی ومامان مریم وقتی صدای گریه میشنید سریع میاومد کمک من چون خیلی خست میشدم.حتی بابایی هم کلی کمکمون میکرد یه شب یادم اینقدر بابایی خسته بود که هر چقدر گریه می کردی بیدار نشد حتی مامان مریم اومد از خستگی متوجه نشدشتی و،آخه شما خیلی دل درد داشتی و تا 5 ماه طول کشیدولی شیرین بود وقتی که باخنده کوچولوت خستگی از تنمون در می اومد. الان روی شکم مامان مونا خوابیدی و صبح شده عزیز دلم.   بد خواب ترین پسر دنیا     بابایی خواسته قرتیت کنه وکلی باهم خندیدیم واینجا موهاتو واست ژل زده اولی...
19 فروردين 1393

نامه شماره 3

سومین نامه 1392/03/2 هرچند که نمی توانم بگویم این راهی است که تو باید بپیمایی زیرا موانع راه تو را نمی شناسم ولی در قلبم معتقدم که تو ستاره را بدست خواهی آورد و این موضوع برای من تعجب آور نیست . پسرم مهراد سلام دیر زمانی است که گرفتار کارهای روزمره خویش گشتم و ازتو غافل شده ام لذا دوستی مرا به خود آورد و اینچنین شد که پنجمین نامه را برایت می نویسم واز اینکه مدت زمانی است نتوانستم قلم بدست بگیرم و چیزی بنویسم از تو و از کائنات عذر خواهی می کنم حال خوشحالم که بار دیگر با تو سخن می گویم مدت زمانی بود با خود می اندیشیدم انسانهای موفق جهان چگونه به قدرت رسیدند لذا شروع به مطالعه پرداختم و این چن...
17 فروردين 1393

خاطرات به دنیا اومدن مهراد جونی تو بیمارستان

ا ولین روزی که عشقم پا به این دنیای زمینی قدم گذاشت .وعکس خوشگلتو به من نشون دادن        وقتی که میو مدیم بیمارستان ومیخواستیم که روی ماهتو ببینیم برای من زیاد راحت نبود ولی اصل برام مهم نبود.و فقط من وبابایی راه می دادن تا بیاییم ولی مامان مریم و مامان افسر اومدن وتو رو دید البته خانوم پرستار با اصرار قبول کرد.     وبعد از 5 روز مامان مونا تونست بغلت کنه.           ...
17 فروردين 1393
1